محمد الريشهري
116
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى )
بود . پس از بازداشت هانى بن عروه ، افراد قبيله مَذحِج ، براى آزادساختن او ، قصر دار الإماره را احاطه كردند . ابن زياد ، احساس خطر كرد و به شُرَيح قاضى ، دستور داد : برو و هانى را ببين و به مردم بگو كه او ، زنده است . شُرَيح ، به بازداشتگاه هانى آمد . هنگامى كه چشم هانى به شريح افتاد ، در حالى كه خون بر محاسن او جارى بود ، فرياد زد : « اى خدا ! اى مسلمانان ! خاندانم نابود شدند . اهل ديانت ، كجايند ؟ اهل شهر ، كجايند ؟ » و هنگامى كه سر و صداى افراد قبيله خود را - كه در بيرون دار الإماره براى آزادسازى او جمع شده بودند - شنيد ، گفت : « اگر ده نفر به اين جا بيايند ، مرا نجات مىدهند » . شريح قاضى ، بدون توجّه به آنچه ديد و شنيد ، به طرف مردمى كه اطراف قصر را گرفته بودند ، آمد و به آنها گفت : امير ، وقتى از حضورتان و سخنانتان در باره بزرگتان ( هانى ) ، مطّلع شد فرستاد كه پيش او بروم . من هم پيش او رفتم و او را ديدم و امير به من دستور داد كه با شما ديدار كنم و به شما بگويم كه بزرگتان زنده است و خبر كشته شدنش دروغ است « 1 » . عمرو بن حَجّاج - كه رهبرى مردمِ گرد آمده در اطراف قصر را به عهده داشت - ، با شنيدن سخن شريح گفت : « الحمد للَّه كه او كشته نشده است ! » و اطراف قصر را خالى كردند و رفتند . گفتنى است كه عمرو بن حَجّاج ، برادر روعه ، همسر هانى ، و از طرفداران پر و پا قرص ابن زياد بود كه با اين حيله ، ابن زياد را از چنگ قبيله مَذحِج ، رها ساخت . بارى ! ابن زياد ، با به كارگيرى سياستِ زر و زور و تزوير ، شعلههاى انقلاب كوفه را در نطفه خفه كرد ، مسلم عليه السلام را كشت و فضاى سياسى - اجتماعى كوفه را چنان دگرگون ساخت كه از مردم كوفه ، سپاهى انبوه به كربلا فرستاد و حادثه خونين و بىنظير عاشورا را پديد آورد .
--> ( 1 ) تاريخ الطبرى : ج 5 ص 364 ، الكامل فى التاريخ : ج 2 ص 538 .